تبليغاتX
Takotanha دوباره تنها شدم

Takotanha دوباره تنها شدم

دوستی ومحبت و یادآوری خاطرات شیرین

امروز صبح داشتم  با تنی چند از بروبچ بی خیال تر از خودم در یکی از جاده تهران به چرخه... می پرداختم که آهنگ در خواستی به هایده رسید :" همه به جرم مستی...."

وای که به ناگاه رفتم به 8 سال پیش درست ترم 2 در خوابگاه قراملک یادش بخیر توی اتاق 109 پویا ایزدی فر این آهنگ می ذاشت ابراهیم از سر درس میومد علی شیرازی معمولا نمیدونم چه غلطی میکرد احسان حسینی اصل هم از سر درس طبق معمول با دستی در مو میمود بالا حمید جعفری ملعون اونم بود وای که اون بوی گند اطاق فرهادینا هرگز از یادم نمی ره.

همش یکهو مثل یک فیلم از جلوی چشام گذشت......................................

حس غریبی بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 3:30  توسط احسان شیرکوند  | 

تا حالا به این فکر کرده اید اگر تمام چیزهایی که برای ما هنجار محسوب میشه ناهنجار بشه و یا ناهنجارها برای ما تبدیل به هنجار بشه چی میشه؟

بگذارید سوال رو اینگونه مطرح کنم اگر صبح از خواب برخاستید (یا حالا شب)به ناگه ببنید هرچی از گذشته چه اعم از مذهبی و چه سنتی همه جیز تبدیل به تابو شده و تابوها همه تبدیل به هنجار! چه خواهید کرد؟

از قدیم ایام همیشه گفتن: شک پله ای خواهد بود برای یقین. اما کدام یقین؟ یقین به روال گذشته یا ناهنجاری آینده؟ مثال ساده تر:

همه می دونن شکر دارای مزه شیرین است (فکر کنم از وقتی آدم اومد زمین همین جوری بوده) اما به فرض کنید دوحالت پیش اومده براتون:

1- همه میگن از امروز به بعد (بدون هیچ استثنایی) شکر شور است و نمک شیرین

2- شوری نمک برات زننده نمی شود و مثلا برای تولید کیک به جای شکرنمک به آن  اضافه میکنیم و همه قبول دارند که باید اینگونه شود.

 جهانی که ما توش زنندگی (بهتر بگیم زندگی) می کنیم به نظرم اینجوری شده. یعنی جای این سوال باقی است: کی هنجارها رو هنجار  و   ناهنجارها رو ناهنجار کرد؟ امکان تغییر آنهم به صورت آنی وجود دارد؟

من شدیدا دچار شک شده ام .

یاری ام کنید. هم اکنون نیازمند یاری بی رنگتان هستم. حساب 3.^432423 بانک مخ شیرکوند شعبه منگلستان هشتم جنب بی فرهنگسرای دریوزگی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 18:22  توسط احسان شیرکوند  | 

چهطورید دوووووووووستان؟

ای کاش می شد به جای گفتن "ای بد نیستم" یا "اصلا حالم خوب نیست" یا هر جواب که این روزها از زبان بی هویت من(یا به ندرت ما) در می یاد میگفتیم:

به توچه عمه و ن.... ( حتی اگر طرف رو خیلی دوست دارید و  براش احترام قائلید) مگه تو دکتری آخه اصلا به توچه که من چطورم راست راست را ه می ری دولا دولا می خوری می... و می گوزی هی می پرسی ای تازه چه خبر والا. هی حرف کم میاری می گی ای دیگه چه خبر خوب خوبی

آخه کی چی!!!!!!!!!!!! اصلا بده من پارچمو نمیخوام برام کت بدوزی پدر.......

خوب به نظرتون الان من چم شده؟

1- دوست ..ی که ندارم خوب حال نمی ده

2- بی همه چیزی هستم خودم خبر ندارم

3- کسی یا چیزی تمامی اعضای مونث خانواده رو مورد عنایت قرار داده

4-یا(این هر چی میخواهید بگذارید)

نه

هیچ کدوم نیست.

لازم به فکر کردن نیست چون اینجانب موجودی هستم که اصلا پدیده فکر در مورد من مصداقی نداره.

جواب: زیتون گندیده خوردم با باد بزن زدم تو سر سوسک آشپزخانه در یخچال باز شد ماست ریخت روی سرم تخم مرغهای یخچال دونه دونه خوردن تو سرم و درنهایت با دهن باز و زبانی بیرون آمده از سوسک له شده لبی گرفتم که گویا سالها در آتش این عشق می سوختم همین.

والسلام


+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 4:18  توسط احسان شیرکوند  | 

عر ض کنم خدمت تمامی اونایی که این وبلاگ رو نمی خونن دیروز یعنی شنبه بالاخره پس از یکسال تاخیر به علت سوزش در ناحیه کامپیوتر تونستم ارائه بدم. و نمره قبولی رو هم بگیرم. اما نکته بسیار مهم در اینجا اینکه بنده از اول قرار بود بروی سیتمهای بهینه انرژی کار کنیم اما به دنبال پیدا نکردن ساپورت مالی از درد ناچاری رو به شبکه عصبی اوردم که اصلا در این وادی بیک ارزن هم نمی ارزدیم. تقریبا اواخر دی ماه سال گذشته بود که فهمیدم پروژه در حال به گل نشستن است بنابراین رو به عملیات انتحاری تمامی بروبچ به خنصی (خنسی یا خنثی) خورده اوردم و چندتا زیر آبی رفتم و تونستم جمع جورش کنم. و در اخر فروردین به استاد راهنما جهت مطالعه ارائه شد. منتها می رسیم به اصل مطلب از روز که دقیقه شماری برای ارائه شروع میشد دعا دعا میکردم داور دوم استاد پیشوایی نباشه(چراکه توی این زمینه بسیار حاذق میباشندی) خلاصه حکم داور جلوی چشمام بود که دیدم گلوله های لا پام  زیر گلومه . بله خودش بود دکتر پیشوایی. داور اول از دانشگاه تهران و این هم دکتر پیشوایی از شریف. چی باید می کردم. حالی که استاد راهنما هم پس از به باد سوال گرفته شدن توسط این دو شخص شخیص تحریک به سوال ژرسیدن شده بود. ساعت ۲ بعد ازظهر توکل بر خدا کردیم شروع شد. اول که گویا دارم به زبون دیگری چیزه شعر می بافم. ۱۰ دقیقه رفت. استاد راهنما : شیرکوند ۱۵ دقیقه مونده. ۳۰ دقیقه ای جمع شد که نفهمیدم چی گفتم. شروع شد دکتر پیشوایی به مدت ۱ ساعت ۴۸ دقیقه توکل بر خدا کرد و ... . جالب اینکه داور اول از دانشگاه تهران به وجد اومده بود از اینهمه نکته سنجی دکتر . و کلی به خودش می بالید که چقدر خوبه من الان دارم هولف هولف شیرینی و آب میوه می خورم و اون بدبخت داره این بدبخت و می... . خلاصه گذشت و لی انگار از همجا به گ... رفتم. چه روزی بود. خدا نصیب گرگ بیابونتون بکنه ولی گیر استاد داوری نکنه که از موضوع اون هم در حد عالی سر در میاره.

بگذریم. چندین سال شدیدا به این فکر می کنم که ای کاش من زیر بوته ای بودم. اون وقت دیگه مادر پدری و خواهری و فامیلی نداشتی که هر روز هر شب از غم از دست دادنشون( به علت بازی مرگ که روزی مجبوری بری وسط میدونش) روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی. شاید هم من ک.. خلم که اینجوری فکر می کنم.

ولی آخ که تموم شد. حال هر جی می خوان(دکترا) پشت سرم بگن (که چه می دونم آب بسته بود توش). آخ که چی حالی دارم من. حالا آخ که چه حالی دارم من. مثل این بود که داری میزایی ولی بچه وسطه راه گیر کرده.

آخ که چه حالی دارم من امشب.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 1:52  توسط احسان شیرکوند  | 

سلام علیکم و رحمه الله و برکاته

عرض شود خدمت تمامی دوستان و عزیزان و جانان که بنده هم زنده ام .

لقمه نانی هست(راستی لقمه رو با غ می نویسن یا با ق) آبی هست خلاصه می گذره. خبری از جایی نیست جز بی خبری عیب ندار این نیز بگذرد. راستشو بخوای علی چرچی که به کلی ترک... زده به وبلاگ نویسی و در وبلاگشو تخته کرده ما هم هیمنجور. داشتم توی آهنگای هاردم یک گشتی می زدم بر خورد کردم به دعای سحر آقای محمد اصفهانی. ای همچین بگی نگی منو برد به حالو هوای ماه رمضون یک جورایی دستگاهای عربی و ایرانی  باهم مخلوط شده و چیزه حالبی در اومده. البته من نه خشکی مذهبم و از این حرفا. از تم آهنگ و یا دقیق تر بگم همخوانی خوشم اومد گفتم شما عزیزان هم در این حال خوش من شریک باشید. لینکشو گذاشتم برای دانلود.

دانلود

راستی این شعر عطار عجیب حال و هوای من رو بازگو می کنه:

ره میخانه و مسجد کدام است 

که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خواب است

برایم مسجد و میخانه گاهی است

بجویید  عزیزان کین ره کدام است

برو عطار کو خود می شناسد

که سرور کیست سرگردان کدام است.

درود و دو صد بدرود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 17:18  توسط احسان شیرکوند  | 

هممون خیلی نامرد شدیم، علی الخصوص خودمن. می دونید مبین عرب بنده خدا هم بله

آره بابا مبین هم رفت قاطی مرغا. از دست خودم خیلی ناراحتم به خاطر اینکه مبین به من زنگ زد و کلی به من عزت گذاشت و منو برای مراسم عقد کنون دعوت کرد. من خیلی سرم شلوغ بود هر کاری کردم نتونستم برنامه ها رو رله کنم که برم. خلاصه خیلی ناراحت شدم که روی مبین رو زمین انداختم.

ولی از همین جا بازهم مبین بهت تبریک میگم و امیدوارم در همه مراحل زندگی مثل همیشه موفق و موید باشی.

مبین بازم ببخشید که نتونستم بیام. دمت گرم که می بخشی منو

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 2:31  توسط احسان شیرکوند  | 

سالی که گذشت چندان سال پر باری برای من که حداقل نبود. یک جورایی احساس می کنم چندین سال که اینجوریه. تو سال قبل من همش مشغول زبان خوندن و انجام پروژه بودم. زیاد هیجان برانگیز نبود. بگذریم بروبچ 80 هر کدوم به نوعی مشغول سر گرم کردن خودشون بودند.

اول از عزیز دل ابراهیم شروع میکنم: این موجود 1/60 سانتی تقریبا پارسال هین موقعها بود که با هم از کار استعفا دادیم. با هم توی یک شرکت کار می کردیم. خوب ابراهیم بخاطر درست کردن کارای رفتنش و خوندن زبان من  هم چون ابراهیم از شرکت اومد بیرون و خودم هم باید زبان و پروژه و به سر انجام می رسوندم اومدم بیرون. جاتون خالی بود روز آخر که داشتیم از شرکت بیرون می اومدیم شرکت رو به گند کشوندیم. ابراهیم باید نمره زبانشو بهتر می کرد. توی این اصناف بنده خدا کلی سختی کشید چون هی از طرف سفارت کانادا اذیتش می کردن. ولی وقتی توی تیر ماه بهم زنگ زد که احسان از کانادا چی میخوای انقدر توی صدای این بچه انرژی و حرارت بود که من بیشتر از خودش بالا پایین پریدم. انگار من قرار بود برم. ولی همینطور گه به لحظه رفتنش نزدیک می شدیم بغض بیشتر توی گلوم فشرده می شد. آخه 8 سال بیشتر سال با هاش بودم خصوصا این 3 سال آخر که همش با هم بودیم توی خوابگاه سر کار. خلاصه روز رفتن فرا رسید. به ابراهیم زنگ زدم اومدم برای خدافظی. یک جورایی می خواستم تنها باهاش باشم ولی وقتی رسیدم در خونشون دیدم همه بربوچ اونجان . اصلا دلم نمی خواست برم داخل. خلاصه با کلی گریو ناراحتی و بغل کردن از هم جدا شدیم آخ که چقدر برام سخت بود. چون هر وقت حوصلم از لحاظ روحی سر می رفت هر شب بهش زنگ می زدم و کلی با هم ادای اینو اون در می اوردیم. اما دیگه حالا نمی شد.

خلاصه ابراهیم رفت. این از ابراهیم

بریم سر استاد مو قشنگ حمید وفایی. این حاجی که بابا همش در حال پول شماری بود. پارسال مشغول به کار توی یک شرکت حصوصی شد. بعد از دوماه انداختنش بیرون. قبل از انداختن بیرونش هی بمن می گفت دارن زیرابمو می زنن.( منم هی می گفتم حمید اینجا دانشگاه نیست) خلا صه انداختنش بیرون. حمید از همه جا مونده و رونده شروع به خوندن آگهی کار می کرد. تا اینکه اوسط ادریبهشت ماه زنگ زد گفت: حاجیتو برای یک کار کلیدی توی کشور می خوان. گفتم به از اول معلوم بود حاجی تو حیف هستی. اونم دستشو توی موهاش کشید گفت: فردا با بنز الگانسم میام در خونتون برات بوق میزنم. خلاصه این شیخ ما شروع به کار کرد. کارش ریختن مواد رنگی توی چاههای نفته. البته همش توضیح میده. ولی من آخرش هینو می فهمم که میره  سرچاههای نفت رنگشون  رو عوض می کنه. فعلا هی میفرستنش جنوب و هی آب روغن قاطی می کنه. فعلا هم اخراج نشده. گویا دستمال خوب انداخته.

بقیه رو فردا میگم

ادامه دارد................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 16:35  توسط احسان شیرکوند  | 

این چهارمین عیده که این وبلاگ گل گرفته شده داره به حیاط کم رمق خودش ادامه می ده. تا حالاش که خبری نبوده.

علی چرچی که اصلا نیست گویا او هم مثل ما داره برای رفتن خودش آماده می کنه( البته این خبر چندان صحت نداره فقط ابراهیم  یک چیزایی می گفت) بگذریم. توی این چند روز باقی مونده بر آن هستم تا مروری بر احوالات بروبچ 80 تا اونجایی که از شون خبری داشتم در سال گذشته  داشته باشم

با من باشید......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 14:8  توسط احسان شیرکوند  | 

ذوقــــــــــــي چنان ندارد بي دوســـــت زندگانی

دودم ز ســــــر برآمد زين آتـــــــــــش نــــــــهاني

اي بر در سرايت غوغاي عشـــــــــــــــــــــقبازان

همــــــچون بر آب شـــــــيرين آشــــوب كارواني

تو فارغي و عـــــشقت بازيچه مــــــــــــــــيـنمايد 

تا خرمــــــــنت نسوزد احوال ما نـــــــــــــــداني

شهـــــــــــــــــــر آن توست و شـــــاهي فرماي   

هرچه خواهي گر بيعمل ببخشي ور بيگنه براني

خوب همیشه وقتی مصیبتهای بزرگ برای دیگران اتفاق می افتد خیال می کنیم هرگز خودمون مصیبت زده نمی شیم. اما وقتی مصیبت بزرگی مثل از دست دادن پدر برای آدم اتفاق می افته آدم فقط بایستی سکوت کنه و همینطور به آینده پیش رو وگذشته ای که با این عزیز از دست رفته داشته فکر کنه.

با خبر شدیم پدر بهنام عبداللهیان پور امروز به رحمت ایزدی پیوست. تنها چیزی باید گفت اینه که: بهنام جان با عزمی راسخ به آینده فکر کن چرا که الان خانواده فقط به تو فکر می کنه.

من ازطرف همه بچه های شیمی ۸۰ این فقدان بزرگ را به خانواده عبدالهیان پور تسلیت گفته و همگی آرزو می کنیم خدا به خانواده ایشان صبر و به بهنام عزیز صبر و عزمی راسخ تر برای کنار آمدن با این فقدان بزرگ عنایت کناد.

ضمنا مراسم آن مرحوم متعاقبا اعلام خواهد شد.

از طرف همه ورودیهای  ۸۰ سهند

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 15:54  توسط احسان شیرکوند  | 

هرچی سعی کردم تا یاهو مسنحرم رو باز کنم تا با ابراهیم چت کنم نشد که نشد. بگذریم این شعر مولانا رو بخونید خیلی زیبا است. خصوصا وقتی که این شعر همراه بشه با خوندن همایون شجریان که بخشی از این شعر مولا نا رو در آلبوم "نقش خیال "خونده. بخونید بسیار زیباست:

از اين تنگين قفس جانا پريدي وزين زندان طراران رهيدي

ز روي آينه گل دور كردي در آيينه بديدي آنچ ديدي

خبرها ميشنيدي زير و بالا بر آن بالا ببين آنچ شنيدي

چو آب و گل به آب و گل سپردي قماش روح بر گردون كشيدي

ز گردشهاي جسماني بجستي به گردشهاي روحاني رسيدي

بجستي ز اشکم مادر که دنياست سوي باباي عقلاني دويدي

بخور هر دم مي شيرينتر از جان به هر تلخي که بهر ما چشيدي

گزين كن هرچه ميخواهي و بستان چو ما را بر همه عالم گزيدي

از اين ديگ جهان رفتي چو حلوا به خوان آن جهان زيرا پزيدي

اگرچه بيضه خالي شد ز مرغت برون بيضة عالم پريدي

در اين عالم نگنجي زين سپس تو همان سو پر که هر دم در مزيدي

خمش کن رو که قفل تو گشادند اجل بنمود قفلت را کليدي

دگر باره شه ساقي رسيدي مرا در حلقه مستان كشيدي

دگر باره شكستي توبهها را به جامي پردهها را بردريدي

دگربار اي خيال فتنهانگيز چو مي بر مغز مستان بردويدي

بيا اي آهو از نافت پديد است که از نسرين و نيلوفر چريدي

همه صحرا گل است و ارغوان است بدان يکدم که در صحرا دميدي

….

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 3:46  توسط احسان شیرکوند  |